چشمک زدن
سلام گل پسر من
امروز 3 شنبه 17 فروردین ماه 1395 و شما 1 سال و 1 ماه و 23 روزته
این روزا خیلیی داری شیرین میشی و هر روز کارای جدیدتری یاد میگیری
راه رفتنت خیلی بهتر شده
میری کنار میز آرایشم و در کشویی آینه رو باز میکنی و دستتو میگیری به طبقه هاش و میری بالا ازش تا دستت به وسایلی که طبقه های بالاش گذاشتم برسه
کمد لباسا رو هم که همش میریزی به هم و همه لباسا رو میریزی بیرون
کابینتا آشپزخونه هم همین طور
میری سر کشوی سیب زمینی و پیاز و سیب زمینی برمیداری و اگه حواسم نباشه میخوری
اگه چیزی هم دستت باشه ازت بگیریم شروع میکنی به گریه و جیغ زدن و همنجوری بشین پاشو میکنی و گریه میکنی.خیلی با مزه میشه این حرکتت
تو ماشینم اگه واست آهنگ بذاریم دست دستی میکنی و خودتو تکون تکون میدی
الانم دو روزه یاد گرفتی چشمک بزنی.بهت میگیم چشمک بزن جفت چشماتو به هم میزنی
انقدر دوستت دارم مامانی
فدات میشم
روزی هزار بار پاهاتو میبوسم.موقع شیر دادن عوض کردن پوشکت.خوشت میاد و میخندی
کارای خطرناکم خیلی میکنی
چند شب قبل رفتیم عید دیدنی خونه دایی محمد.اونجا لبت خورد به گوشه میز و دهنت پر خون شد و خیلی گریه کردی.من خیلی ترسیده بودم.بابا رضا هم همینطور.الانم لبت هنوز کبوده عشق مامان
هر روز سلامتی تو و خانوادمو از خدا میخوام
انشاا... بلاها ازمون دور باشه
انشاا... این روزای خوب نصیب همهه اونایی که دوست دارن مادر بشن بشه
الهی آمین



چشمک زدن 
